تبليغاتX
خاطرات يه ترم دویی
   
 

.
 

 
 

 
 
 

 
.
 
 

گاه گاهی دل من دوست دارد که برای تو فقط تنگ شود ...

می زند شور دلم گاه برای تو فقط ..

دوست دارد نگرانت باشد و برای گذر از هر خطر و حادثه ای دیدبانت باشد ...

تو ولی راه به دشواری دل من می بندی ..

بی خبر می گذری و به دلتنگی من می خندی ...

* * * * * * * * * * * * * * * * * *
اینجا من خاطراتم رو مینویسم...البته سعی میکنم چیزای دیگه ای هم که مفید باشه بذارم

* * * * * * * * * * * * * * * * * *
قوانین :

1) پسر ها به هیچ وجه لینک نمیشن✧(لغو شد)

2) اگه لینک شدین و نیومدید حذف میشید✧

3) تبلیغ ها رو تایید نمیکنم✧

4) سعی میکنم به کامنت ها در همونجا جواب بدم✧

ایمیل مدیر :

» استخاره
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» داداش علـــــ♥ـــــی(■■■ پسر نقره‌ای ■■■)
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» ~*دختـ ــرکــــ پاییـ ــزی*~(آبجی مریمی)
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» از راه بــــــــــــــــــــــــــــــــــــارا....
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» بید مجنون(ملی جونم)
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» من بـــهارم ... دلگیر تر از پاییز(بهار جونم)
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» ♥زهـــــــــــــــرا♥(عزیز دل)
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» من و الی
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» مبینا و برو بچ(مبینا)
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» فاطمه جون
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» بابا فکر نکن بیا تو(مهدیه جوووووووووون)
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» بدون شرح
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» دستور زبان عشق(عسل جونم)
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» الــــــــــــــــ♥ــی
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» سایه جون
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» نازنـین جون
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» هـــــــــــــ♥ـــانی جونم
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» شکـلکســـــــــــــــتان (✿◠‿◠)
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» بدو بیا شکلک(تازه تاسیس)
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» moon shadow
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» comet.ستاره دنبله دار *•.¸¸.
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» سهیلا جون
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» عشق رنگين
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» ...خَـــ ــــــط خَــطـ ـیــا یهــ مَـنـ
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» نوت بوک(الی جون)
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» دهکــــــــ ــــــده خنده
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» ***khaterate sabt nashode***
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» کل کل دخترا و پسراا
» ♥ ♥ ♥ ♥ ♥
» حــــــ♥ـــانــــــ♥ـی (دختر خالمه هااااا!!!!!!!!!!!!!)
» ♥ ♥ ♥ ♥
» (نســـــ♥ــــــاء جونم)

پخ ,

*************************

*********************** ************************* *********************** ********************** *********************




شکلکستان (✿◠‿◠)






*******************




****************




RSS
 
خلبان میخوام...(از نوع فشن)
نویسنده │-◙↨↨◙- │ร๏ђค│-◙↨↨◙- │  تاریخ ارسال دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 در ساعت 22:14
سلام به همه بی معرفتا.....

خوبید و سلامتید و غیره؟

امروز الی یقمو گرفته بود بیام آپ کنم...

حالا من هرچی میگم نمی خوام بابا ولمان کن دختر جان ... فایده نداشت...

خلاصه کلی جیغ و ویغ کردیم تو سایت( آبرو نموند واسموناااا )


پ.ن: آقا چرا انقد بی معرفت شدید؟

پ.ن: یه لب تاب گرفتم، هی صبح تا شب مامانم داد می زنه سرم که پاشووووووووو...( سرطان حنجره نگیره معجزست )

پ.ن: یکی از بچه های کلاس رو در حال کار با نیمباز دیدم پریدم رو سرش.. کلی ذوق مرگ شدم( الی پخخخخخخ )

پ.ن: رفتیم نمایشگاه با الی. من هی دنبال امیر علی نبویان بودم(اما نیومده بود)... آخر سر هم از این قیدار ( نمی دونم چیه ) خریدیم...(حالا کی بخونم خدا می دونه )

پ.ن: اسامی بی معرفت ها:

1. بهار جونی

2. بید مجنون

3. فاطمه جون

4.سیلور یا همون مهدی( فقط نمیدونم چی شد در عرض چند هفته کلا هویتش تغییر کرد )

5. اووووووه زیاده بابا

دم سایه و کاکو و الی و آجیش گرررررررررررررررررررم....


 
.:: ::.
 
چرت و پرت
نویسنده │-◙↨↨◙- │ร๏ђค│-◙↨↨◙- │  تاریخ ارسال پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 در ساعت 21:48

سلام به همه دوست جونام.. مخصوصا سایه جونم

دیدم چند وقته آپ نکردم گفتم بیام یکم جفنگیات بنویسم...

یکی دو هفتست که همه اهل خانواده مریض هستند

اول خواهرم این مریضی رو گرفت...بعد من...بعد داداشم گرفت و پدر هممون رو در آورد...

4 شب تب بالای 39 و 40 درجه داشت...

خلاصه بساطی داشتیم مااااااااا


الانم نشستم یه برنامه از رو کتاب کپی کردم و نوشتم اما تو اجراش ارور میداد...

رفتم یاهو چت .تو چت روم برنامه نویسا... یه برنامه نویس گیر آوردم با بدبختی بهش فهموندم مشکلم چیه...

اون بیچاره هم هرکار کرد من نفهمیدم چی میگه.آخه انگیلیسی چت می کردیم

آخر سر کد برنامه ای رو که نوشته بودم بهش دادم .زد زیر خنده

بعد دیدم بـــــــــــــــله... من به جای include نوشتم includde یعنی دوتا d گذاشته بودم...

برای همین برنامه اجرا نمی شد...

خلاصه دوتایی کلی خندیدیم...

مرد 33 ساله 2 ساعت نشسته بود وقتشو گذاشته بود ببینه من چه چرت و پرتی می گم...

آخر هم بهش گفتم آقا شما خیلی صبوریاااا

گفت باع اگه اینجا بودی تا الان خفت کرده بودم از بس خنگی

 
.:: ::.
 
صبر...
نویسنده │-◙↨↨◙- │ร๏ђค│-◙↨↨◙- │  تاریخ ارسال شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 در ساعت 20:33
شيخ به پاره اي از مريدانش دستور داد تا براي رسيدن به صبر، چهل روز در بيابان معتکف بشدندي، مريدان شوريده حال شدندي و از شيخ پرسيدندي که يا شيخ، راه ديگري هم براي به دست آوردن صبر موجود باشد؟ شيخ فرمود آري يک ساعت استفاده از اينترنت پر سرعت ايران مريدان همي نعره اي کشيدندي و راه بيابان پيش گرفتندي


پ.ن : منبع : علـــــــــــــــی

 
.:: ::.
 
در حین اینکه قلبم اومد تو حلقم...
نویسنده │-◙↨↨◙- │ร๏ђค│-◙↨↨◙- │  تاریخ ارسال سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 در ساعت 17:3

سلام به همه....پخخخخ

تو پست قبلی گفتم که الی گم شده بوووووود....منم رفته بودم سلففففف...

حالا این وسط من نشسته بودم داشتم غذامو با یکم حرص و دلشوره می خوردم دیدم 5 تا خانم  با ناز و ادا اومدن سر همون میزی که من نشسته بودم...

اولی تا نشست کیف پولشو باز کرد و آلبوم خانوادگیشو به دوستاش نشون داد: ببین این عکس پسرمه..

_ وای چقد خوردنیه لپاش

_ای جان چقد خوشگله

_ وای فداش شم اصلا به تو نرفته

اولی : آره توله سگ به باباش رفته

من :

اولی اشاره کرد به یکی از دوستاش و گفت : ببینم تو نامزد کردی آره؟

_ آره 4ماهه

اولی : الهی ی ی ی.... اگه نامزد نداشتی میگرفتمت واسه داداشم

_ کدوم؟ همین که عکسش بقل عکس پسرت بود

اولی : آره...

دختره که برق پشیمونی عجیبی تو چهرش موج میزد سرشو انداخت پایین و به خوردن ساندویجش مشغول شد...

تو دلش اینجوری بود


اوووووه جاتون خالی اینا انقد حرف زدن که بخوام بنویسم جا نمیشه...

ولی کلی خندیدم.....همشون داشتن واسه هم کلاس میذاشتن....

 
.:: ::.
 
قلبم اومد تو حلقم...
نویسنده │-◙↨↨◙- │ร๏ђค│-◙↨↨◙- │  تاریخ ارسال یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 در ساعت 22:11

سلام به همه دوست جونای خودم
خوبید؟

خوشید؟

امروز عجب روزی بود جاتون خالی...

صبح رفتم سر کلاس دیدم الی جونی رنگ به رخسارش نیست...

یهو وسط کلاس پاشد رفت بیرون...

آقا ما هرچی وایسادیم مگه پیداش میشد؟؟؟؟

رفتم سلف گفتم حتما میاد اونجا...

رفتم یه نیم ساعتی منتظر بودم دیدم نخیر...

گوشی و وسایلش هم دست من بود...

رفتم سر کلاس بعدی گفتم حتما اونجاست...

رفتم دیدم نخیـــــــــــــــــــــــــــــــر الی جونی وجود ندارد...

نگران شدم ...گفتم خدایا چی شده؟ حالش بد شده؟ غش گرده؟ دزدیدنش؟

خلاصه زنگ زدم مامانم گفتم مامــــــــــــــــــــــــــــااااااااااااااااااااان الی نیسسسسست...

حالا مامان منم حول کرده بود...

دوساعت میشد که غیب شده بود

کلاس آمار هم شروع شد اما الی نیومد

وسطای کلاس دیدم بانو با ناز و کرشمه دخول شدند و جلوس فرمودند...

منم همینجور نگاش میکردم...

نگو رفته نمازخونه گرفته تخت خوابیده....

 
.:: ::.
 
یخ کنید...
نویسنده │-◙↨↨◙- │ร๏ђค│-◙↨↨◙- │  تاریخ ارسال جمعه یکم اردیبهشت 1391 در ساعت 15:44

سلام به همه دوست جونیام

خوبید؟ سلامتید؟

امروز رفتم مسنجر.... کاکو گفت تنبل شدی...دیگه آپات جالب نیست...

راستش این چند وقته سوژه موژه درست حسابی ندارم...

اگرم سوژه بیاد دستم تا بیام پای سیستم یادم میره

دیروز میخواستم سیب زمینی سرخ کنم...رفتم سراغ ماهی تابه...

دیدم یه دفتر چه توشه..

بازش کردم دیدم یه سری چرندیات توش نوشته... مینویسم شما هم بخونید یکم یخ کنید...

خاطرات خواهرم به قلم مامانم....




یک روز ماردم محمد را تنبیه کرد و پدرم آمد و به من گفت عزیزم من خیلی دوستت دارم[تحلیل من: دلش خنک شده که مامانم داداشمو دعوا کرده و دیگه اینکه یکم کمبود محبت داره بیچاره] و همیشه میخندیدم

صبح شد و پدرم مرابوسید و گفت برو دست و صورتت را بشور و بدو بدو به طرف دست شویی رفتم و آنوقت صبحانه خوردم و آنوقت لباسم را پوشیدم و رفتم به مدرسه.به مدرسه خیلی خوش گذشت.پسری بود اسمش مهدی بود که خیلی مرا دوست داشت[اعتماد به سقفت منو کشته] و پسری اسمش طوفان بود که که خیلی بی ادب بود و من خیلی ناراحت بودم که با این بی ادب هستم[حالا تا دیروز واسه همین طوفان میمرداا!!!].در مهد کودک به من دوتا جایزه دادند چون سوال ها را خیلی خوب جواب دادم و بدو بدو به خانه برگشتم[چاخان میکنه سرویس بیچاره میره و میاد]و جایزه ها را به مادرم نشان دادم و صبح در رختخواب قــِل میخوردم و مادرم ناراحت شد و گفت عزیزم چرا اینقدر قــِل می خوری و من گفتم دست خودم نیست. قصه تمام شد




خب یخ کردین؟



 
.:: ::.
 
رو هوا زدم.....
نویسنده │-◙↨↨◙- │ร๏ђค│-◙↨↨◙- │  تاریخ ارسال سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 در ساعت 19:17

امروز داشتم تو دانشکده علوم انسانی میرفتم.....

دوتا پسر داشتن از روبه رو می اومدن....

یکیشون گوشی دستش بود و گفت : مهدی شماره جدیدتو ندارم بده ببینم...

بعد پسره شروع کرد: صففففففففررر نهصدو....


من:



خو به من چه؟؟؟؟ میخواست بلند نگه شمارشو که من کش نرم

 
.:: ::.
 
ـــــــــــــــــــــــــــــ
نویسنده │-◙↨↨◙- │ร๏ђค│-◙↨↨◙- │  تاریخ ارسال دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 در ساعت 20:42
سلام......

خوبید؟ سلامتید؟

خو چی بنویسم؟؟؟؟

ای بابا تا میام پای سیستم ذهنم delete  میشه...

خو اشکال نداره یکم چرت و پرت سر هم میکنم :

دیروز رفتم دانشگاه(خو به شما چه)

البته امروزم رفتمااااااااا( بازم به شما چه )

قراره فردا هم برم(بازم....)

پس فردا هم میرم( الان فوشم میدین )

خطاب به خودم: خو آخه آدم بیکار تو که سوژه نداری آپ کنی چرا میای ملتو سر کار میذاری



پ ن:میخوام این ترم درس بخونم بترکونم

پ ن : دارم  ++C  رو خودم تهنا میخونم...البته سر کلاس الی اینا هم میرم(حالا این گوسفنده چی میخواد اینجا؟)

پ ن : چه عجب مامانم گیر نداد من پای سیستم نشستم

 
.:: ::.
 
اومدم؟؟؟!!!!
نویسنده │-◙↨↨◙- │ร๏ђค│-◙↨↨◙- │  تاریخ ارسال سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 در ساعت 21:0
سلام به همه ی دوستای گل خودم...

سال نو همتون مبارک....

تعطیلات خوش گذشت؟؟؟؟ جای من خالی بود دیگه؟؟؟......

به من که خیلی خوش گذشت..جای همتون خالی....

1. رفتیم قشم و تا 5 فروردین اونجا بودیم

2. رفتیم یزد

3. رفتیم اصفهان(خونه خودمون..ایشششش)

4. دیگه تهش مجبورکی برگشتیم تهران


خوب خلاصه کردم...نه؟؟؟؟

پ. ن : حوصله ندارم شکلک بذارم

 
.:: ::.
 
ولگردی
نویسنده │-◙↨↨◙- │ร๏ђค│-◙↨↨◙- │  تاریخ ارسال چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 در ساعت 21:35

سلام

امروز همش درحال راه رفتن بودم.....

صبح قرار شد با مامانم برم خرید عید ...ایشششششش(بچه ارشد خانواده باید آخر از همه خرید کنه)

درحال آماده شدن بودیم که دختر داییم اومد خونمون(دوسال ازم کوچیکتره)

اومد یسری خرت و پرت هایی که داداشم خونشون جاگذاشته بود رو آورد

بعد یه چشمک به من زد و گفت داری میری خرید؟ بیا باهم بریم 7حوض(حوز یا هوز یا هوض یا حوظ یا هوظ) خرید کنیم....

مامانم هم تا شنید گفت آخ خدا عمرت بده ...با هم برید...

بعد هم کارتشو داد بهم و گفت : بیا اینم پول...بنجل نخریا

من : مامان خانم هرچی باشه سلیقه من بیابونی نیست مثل بعضیا

مامانم : میدونم که منظورت من نبودم


بعد راه افتادیم رفتیم 7 حوض(..؟؟؟)...

دختر دایم با آقاشون قرار داشتن مارو هم کشوندن دیگه..

منم به شدت احساس آویزون بودن بهم دست داده بود...خیلی معذب بودم ( با اینکه جفتشون 2 سال از من کوچیکتر هستند )

خلاصه اونا جلو میرفتند... من هم پشت سرشون عین بچه مظلوما راه میرفتم(آخه بدجور احساس اضافه بودن میکردم)

بعد یکی دوتا پاساژ رفتیم اما مانتوهاش چنگی به دل نمیزد.همین جور که داشتیم راه میرفتیم رفتیم تو یکی از مغازه های پاساژ... یکی دوتا مانتوهاشو پرو کردم...بعد که از اتاق پرو میومدم بیرون هی دوتایی نظر میدادن...

نه اینورش یکم اینجوریه

نه کوتاهه

اه اه  دهاتیه

خلاصه هی پوشیدمو هی در آوردم تا بالاخره یکی انتخاب کردم که با سلیقه 3تاییمون جور بود(حالا من چرا حرف اون دوتارو گوش میدادم خودمم مونده بودم)

بعد از اون کلی راه رفتیم...بیچاره هارو کلی خسته کردم...آخرش هم شلوار نخریدم

وقتی اومدم خونه مامانم کلی زد تو ذوقم...( بیخیالش شدم اخه سلیقه مامانم ......)


پ ن : عجب آپ طولانی بود هاااااااا

پ ن : فکر کنم امسال این آخرین آپم باشه... آخه قراره فردا بریم قشم

برای همتون سالی پر از شور و شادی و سلامتی آرزو میکنم....

دوست جونای من عیدتون پیشاپیش مبارک

دوستون دارم خیلی زیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد

 
.:: ::.
 
بازم بیکارم
نویسنده │-◙↨↨◙- │ร๏ђค│-◙↨↨◙- │  تاریخ ارسال دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 در ساعت 11:10

سلااااااااااام به همه

امروز بازم از سر بیکاری اومدم سایت ...دارم آهنگ دانلود میکنم...اینترنت تقریبا مفتیه دیگه ه ه ه  ه

صبح ساعت 8 اندیشه داشتیم تو سرد خونه دانشگاه(ساختمان جدید)

انقد سرد بود که همه دماغاشون باد کرده بود...استاد هم آروم آروم داشت نافله ی هر نمازو توضیح میداد....بعد از 1 ساعت حرافی تازه اول بسم الله شروع کرده درسو توضیح بده...

دلم میخواست جیغ بکشمم م م م م م ..... آخه آدم انقد ریلکس؟؟؟

بعد هم که اعتراض میکنیم میگه شما همتون روغن نباتی هستین...بیشینین بینم

درس دادنش که تموم شد رفت سراغ حضور و غیاب ...حالا مگه تموم میشد.... شونصد تا اسم میخوند...هیچ کس هم حاضر نبود....

خدا به داد برسه تا آخر ترم چی میکشیم از دست این




پ ن : داداش علی خو چرا میزنی؟؟؟؟

پ ن : الی زاغ سیامو چوب نزن اون پشت

پ ن : سایه کادو چیا گرفتی؟؟؟؟؟

 
.:: ::.
 
عجب ب ب ب ب ب ب
نویسنده │-◙↨↨◙- │ร๏ђค│-◙↨↨◙- │  تاریخ ارسال یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 در ساعت 10:24

سلام دوس جونیام.خوبید؟ منم خوبم...

بیکار بودم تو دانشگاه دیدم سایت هم خلوته گفتم بیام آپ کنم از سر بیکاری(سایه مجانی شد آپم)


دیروز گوشیم خرابیده بود... من 5 میزدم اون 2 میزد من بالارو میزدم اون لیستو میاورد پایین...

خودش اس ام اس میداد...اصلا یه اوضاعی داشتم من با این...

بردمش بیمارستان یارو گفت باید صفحشو عوض کنی 30 تومنی هم پیاده میشی...

خلاصه منم که دیگه چاره نداشتم گفتم باوشه عوض کن....

اما دیگه مثل روز اولش نیست...فکر کنم باید بندازمش دووووووووووور



پ ن : آپم کاملا چرت بود

پ ن : سایه جوووووووووووووووونم تولدت مبارککککککککککک

پ ن : داداش سیلور پس کی میای ی ی ی ی ی؟؟؟ خسته شدیم از بس آپای جاویدو خوندیم

پ ن : داداش علی،جون من این دوتا موشارو بردار یه عکس دخترونه بذار

پ ن : بید مجنون زنده ای عزیزم؟

پ ن : سایه تنت خورده به اصفهانیا خسیس شدیااااااا

پ ن : الی دارم میبینمت سیستم جلویی نشستی.... پخخخخخخخخ

پ ن : تموم شد دیگه نه پ ن

 
.:: ::.
 
باس پولشو بدی....
نویسنده │-◙↨↨◙- │ร๏ђค│-◙↨↨◙- │  تاریخ ارسال دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 در ساعت 16:1
سلام به همه دوست جونام....

خوبید؟ خوشید؟

نمیدونم چی شد یهو حس آپ کردن بهم دست داد....

دیروز مامانم داشت غر(غور؟؟؟!!!) میزد و بابام هم دستشو گذاشته بود زیر چونشو گوش میداد

هی وای ببین همش منو حرص میدی...مگه نه؟؟??(بعد به من نگاه کرد که حرفشو تایید کنم)

منم نامردی نکردم و  گفتم...

نه ه ه ه ه ..کی گفته؟؟؟ بابا به این نازی..ملوسی...دلتم بخواد

مامانم..... نیگا ترو خدا چه هوا باباشو داره

من: بابا میشه 5 هزار تومن...مینویسم به حساب

بابام :

مامانم: خو من ده تومن بهت میدم

من :  بابا خجالت نمیکشی انقد مامانو حرص میدی؟؟؟؟؟ دلت میاد همچین فرشته ای رو اذیت کنی؟ واقعا که...

خو مامان بده ده تومن رو

مامانم: هی وای بچم پولکی بار اومده

من : باع ....تازه فهمیدی؟




آمار وبلاگم خیلی اومده پایین(خو به شما چه)

اسامی بی معرفت ها : کاکو(البته یخده)....آجو سایه(خیلی)...آجو ملی(اینم خیلی)...هانی جون(خیلی خیلی)...بیقرار(یخده)....داداش علی(خو درس داری عب نداره)....آجو بهار(خیلی خیلی خیلی)....

هی دارم دانشگاهو میپیچونم...میترسم اخرش پیچ بشم

مرسی از آجی مریم و داداش مهدی(همون سیلور خودمون) و الی جون و نازنین جون که میان پیشم

 
.:: ::.
 
چی بگم والا....
نویسنده │-◙↨↨◙- │ร๏ђค│-◙↨↨◙- │  تاریخ ارسال جمعه دوازدهم اسفند 1390 در ساعت 11:17

سلاااااااااااام...

خوبین ؟خوشین؟ خو به من چه ه ه ه ه ؟؟؟

کلی میخواستم آپ کنم اما هیچی حوصله ندارم...(برم ادبیاتو)


انتخاب واحد کرده بودم هلو...اما تبدیل شد به زرد آلو...شایدم شفت آلو

مجبور شدم بخاطر یه زبان خارجه کوفتی سه شنبه ها هم برم دانشگاه


................................................................................................................

سه شنبه با الی پاشدیم رفتیم دانشگاه(حالا هیچ کار مفیدی انجام ندادیم)...ظهر که شد دیدیم گشنمونه...سلف هم رزرو نکرده بویم...رفتیم بوفه دیدیم بستست...

ای خدااااااااااااااااااااا....آخه این چه دانشگاهیه...

خلاصه رفتیم میدونه دهاتمون.....یه هات داگ هایدا زدیم تو رگ

 جای همتون خالی ی ی ی ی ...خیلی کیف داد

بعدش الی گیر داده بود که الا و بلا باس بیای کتابخونه

حالا منم رو به موت بودم..هی خودمو لوس میکردم...اما راضی نمیشد

هی میگفتم الی ببین دارم میمیرم...ببین حالم بده سرما خوردم

میگفت بیخود کردی تنبل

بعدش خلاصه دیگه یجوری از دستش فرار کردم

.........................................................................................................


الان مامانم اومده میگه بچه پاشو برو مواظب غذا باش ما داریم میریم بیرون...

بهش میگم چیکار داری؟ میری بیرون چیکار؟

حالا داره آپ نصفه نیممو میخونه هی میگه: داریم میریم که چیز.. چیز......ا همون  یارو که چیز شده بود رو چیز کنیم..همون چیز دیگه.... هون که دوبار چیز شده بود....


من که مرده بودم از خنده...

گفتم مامان بیا بخون  بعد حرفتو بزن که قاطی نکنی

 
.:: ::.
 
قاطی پاتیه...
نویسنده │-◙↨↨◙- │ร๏ђค│-◙↨↨◙- │  تاریخ ارسال چهارشنبه سوم اسفند 1390 در ساعت 17:50

سلام به دوستای گلم

خوبید خوشید؟؟؟؟؟؟

خو به من چه؟

بی ادب شدماااااا نه؟؟؟؟؟

دیشب دختر خاله و پسر خالم(زوج)... جالبه اسماشون هم حمید و حمیده هست...

آها داشتم میگفتم.... دیشب دختر خالم و پسر خالم و یه دونه دخترشون( انقد این بچه باحاله که حد نداره)و

زن داییم و اون یکی دختر خالم هم به همراه بچه هاشون اومدن...

این سه تا بچه با داداشم میشن 4 تا...4 تایی همچین افتاده بودن به همدیگه سر و صدا و جیغ و دوا ( این میزد تو سر اون اون دست اینو گاز میگرفت)اصلا یه اوضاعی بود امروز...

من که سرم رفت

تازه پسر دختر خالم فحش میداد: بلند داد میزد خفه شو دیوونه ی کوفت

بعد همه از خنده میترکیدیم....

فکر کنم فردا همسایه ها ازمون شکایت کنن...

 
.:: ::.
 
.....
نویسنده │-◙↨↨◙- │ร๏ђค│-◙↨↨◙- │  تاریخ ارسال سه شنبه دوم اسفند 1390 در ساعت 13:39

salam

خوبید؟

خوشید؟...خرید عیداتون رو کردید؟

بیکار بودم گفتم بیام آپ کنم....

امروز با مامان و زن داییم رفتیم بیرون(ولگردی)

رفتیم یکم دور خودمون چرخیدیم یکم ذرت مکزیکی خوردیم و خندیدیم و برگشتیم خونه....

قربون شهرداری برم که تازه یادش افتاده میادین رو درست کنه...

یه اوضاع وحشتناکی بود که گفتن نداره...اتوبوس هم فوق العاده شلوغ بود(از فشار قبر هم بدتر بود)..

خلاصه دیگه با بدبختی اومدیم خونه....

دیگه از خونه نمیرم بیرون...


پ.ن: من اسکنر نخوام باید کیو ببینم؟؟؟؟؟

 
.:: ::.
 
به من میگن ترم دویی
نویسنده │-◙↨↨◙- │ร๏ђค│-◙↨↨◙- │  تاریخ ارسال یکشنبه سی ام بهمن 1390 در ساعت 21:56

سلام به همه ی دوستان...

من جمله داداش محمدرضای بیمعرفت( چند روزه گیج میزنیا داداش ) و آقای سیلور که اکتیو هست... آجی مریم که خونه عوض کرده تازه من فهمیدم...و غیره(این غیره از اون غیره ها نیستا..)

امروز روز اول دانشگاه بود...

صبح به دلیل سرما خوردگی نرفتم(بابا اول ترم کلاسا تق و لقه)

ظهر بدو بدو ناهار خوردم( فکر کنید چطور میشه بدو بدو ناهار خورد) بعد رفتم دانشگاه...

یه کلاس تشکیل نشد اما بعدیش تشکیل شد....

موقع برگشتن دانشگاه تقریبا خالی از سکنه( نه اشتباه شد خالی از دانشجو ) بود.

منو الی هم بدو بدو رفتیم بیرون...هوا هم بس ناجوان مردانه سرد بود...

وقتی الی از مترو پیاده شد و رفت .یه دسته از آقاییون محترم ریختن تو واگن خانوما...

حالا میگیم چرا اومدین؟؟؟؟؟ میگن شرمنده سمت آقایون جا نبود اومدیم این ور...(مردا چقدر پررو هستنا)

من عذا گرفته بودم که چطور بین این همه مرد رد بشم و پیاده بشم...(ایشششششش)

وقتی قطار رسید ایستگاه من هی میگفتم ببخشید ببخشید تا آقایون برن کنار که من برم بیرون...

حالا از شانس بد من سه تا پسر جلوم بودن ...وقتی پیاده شدن وسطیه داشت ادای منو در میاورد...

هی قر میداد و صداشو نازک کرده بود و میگفت ببخشید ببخشید...

بعد برگشت عقبو نگاه کرد....با قیافه عصبانی من مواجه شد

رنگ از رخسارش پرید..گفت: آرش پشت سرمه....بدو جون من...الان منو میخوره

اگه میتونستم خفش میکردم...

 
.:: ::.
 
انتخاب واحد
نویسنده │-◙↨↨◙- │ร๏ђค│-◙↨↨◙- │  تاریخ ارسال جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 در ساعت 10:19
سلام به همه دوستای گلم...

از جمله فرشته که میخوام خفش کنم .و شاید دختر خالم هانی جون که هیدن میاد و میره من نمیفهمم...


دیروز صبح با بدبختی رفتم دانشگاه(تو برف و بارون)

تا ساعت 11 بیخودی دور خودمون چرخیدیم با الی و فرشته

بعد بگشتیم خونه....

عصر با الی رفتیم کتابخونه و تو کافی نت رفتیم که انتخاب و احد کنیم

من: الی جون 10 دقیقه بیشتر طول نمیکشه

الی: فکر نکنما...

ساعت 5 رفتیم پای سیستم

تا نزدیکای ساعت 7 داشتیم میزدیم تو سر و کله خودمون...

آخرشم 8 واحد برئاشته بودیم...

نا امید از همه جا برگشتیم خونه....

حول و حوش ساعت 11 الی اس داد بدو برو یاست ظرفیتا باز شده...

منم بدو بدو رفتم سریع هرچی مونده بود درو کردم

خلاصه به این نتجه رسیدم که انتخاب واحد یه مقوله ی بسیار مزخرفه...

پ ن : این آپم فوق العاده چرت بود...میدونم

 
.:: ::.
 
پخ
نویسنده │-◙↨↨◙- │ร๏ђค│-◙↨↨◙- │  تاریخ ارسال چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 در ساعت 14:36
سلااااام به همه دوستای گلم....

خوبید؟ سلامتید؟

از اینا بگذریم....

خو نبودم دیگه.... ن ب و د م....

جاتون خالی رفتیم یزد(ختم عموی مادرم)...بعد رفتیم اصفهان...

بعد دیگه یادم نمیاد....

آخ آخ آلزایمرم عود کرد باز...هروقت میام بلاگفا آپ کنم آلزایمرم شدت پیدا میکنه

یزد که رفتیم همه فوامیل دور هم جمع شده بودند...از خاله ها و دایی ها گرفته تا نوه نتیجه های مادر برزرگم...اووووووووووه جمعیتی بوداااااا...خدا به مادر بزرگم رحم کرد

من و دوتا دختر خاله هام و دختر داییم دور هم جمع شدیم که اسم و فامیل بازی کنیم به یاد اون قدیم ندیما..هی ی ی ی

یه آیتم جدید به آیتم های اسم و فامیل اضافه کردیم(فوش یا فحش یا فهش یا دشنام یا ناسزا...ای بابا چه میدونم خو)....

حالا هر حرفی که میگفتیم دختر داییم سریع میگفت ایول فحشش رو بلدم...بعد همه میزدیم زیر خنده...

خیلی خندیدیم...ای کاش بازم از این فرصت ها پیش بیاد(منظورم این نیست که عمو مادرم فوت کنه ها)


خب دیگه چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه که بنویسم


 
.:: ::.
 
من اوووووووومدمممممممممممممم
نویسنده │-◙↨↨◙- │ร๏ђค│-◙↨↨◙- │  تاریخ ارسال پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 در ساعت 14:47

سلااااااااااااااااااااااام به همه دوستای خودمممممممم

دلم واسه همتوووووووون یه ذررررره ه ه ه ه ه ه ه ه نخود لوبیا داری بدی؟!!!!!(خل شدم رفت)



جاتون خالی همه امتحانامو دونه به دونه خراب کردم رفت..(خو بیشتر از این انتظاری نمیره ازم)



از نظرات پر از مههههههههرتون ممنونم....

.همتونو خیلی ی ی ی ی دوست دارم البته یه نفر به خودش نگیره این حرف منو




راستی ی ی ی ی ی ی ی ی

امروز تولد یه نفره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه  ه

تولد کیه؟؟؟؟؟؟ تولد داش مصی جوووووووووووووووووووووووونه

هوراااااااااااااااااااااااااااا

میخوام بترکوووووووووووووووونم

دستتتتتتتتتت دسسسسسسسسسسسسست

هوووورااااااااااااااااااااااااااااا

حالا بیا

هووووووووووووو هوووووووووو



اوه او الان گشت ارشاد بلاگفا میاد......

همه متفرق شییییییییییییییییییییییید


مصطفی جون ایشالا صد ساله بشی تولدت مبارک



:: برچسب‌ها: پخ
 
.:: ::.
 
عناوین آخرین مطالب بلاگ من


 
 
 

  .:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.