سلام
امروز همش درحال راه رفتن بودم.....
صبح قرار شد با مامانم برم خرید عید ...ایشششششش(بچه ارشد خانواده باید آخر از همه خرید کنه)
درحال آماده شدن بودیم که دختر داییم اومد خونمون(دوسال ازم کوچیکتره)
اومد یسری خرت و پرت هایی که داداشم خونشون جاگذاشته بود رو آورد
بعد یه چشمک به من زد و گفت داری میری خرید؟ بیا باهم بریم 7حوض(حوز یا هوز یا هوض یا حوظ یا هوظ) خرید کنیم....
مامانم هم تا شنید گفت آخ خدا عمرت بده ...با هم برید...
بعد هم کارتشو داد بهم و گفت : بیا اینم پول...بنجل نخریا
من : مامان خانم هرچی باشه سلیقه من بیابونی نیست مثل بعضیا
مامانم : میدونم که منظورت من نبودم

بعد راه افتادیم رفتیم 7 حوض(..؟؟؟)...
دختر دایم با آقاشون قرار داشتن مارو هم کشوندن دیگه..
منم به شدت احساس آویزون بودن بهم دست داده بود..
.خیلی معذب بودم ( با اینکه جفتشون 2 سال از من کوچیکتر هستند )
خلاصه اونا جلو میرفتند... من هم پشت سرشون عین بچه مظلوما راه میرفتم
(آخه بدجور احساس اضافه بودن میکردم)
بعد یکی دوتا پاساژ رفتیم اما مانتوهاش چنگی به دل نمیزد.همین جور که داشتیم راه میرفتیم رفتیم تو یکی از مغازه های پاساژ... یکی دوتا مانتوهاشو پرو کردم...بعد که از اتاق پرو میومدم بیرون هی دوتایی نظر میدادن...
نه اینورش یکم اینجوریه
نه کوتاهه
اه اه دهاتیه
خلاصه هی پوشیدمو هی در آوردم تا بالاخره یکی انتخاب کردم که با سلیقه 3تاییمون جور بود(حالا من چرا حرف اون دوتارو گوش میدادم خودمم مونده بودم)
بعد از اون کلی راه رفتیم...بیچاره هارو کلی خسته کردم...آخرش هم شلوار نخریدم
وقتی اومدم خونه مامانم کلی زد تو ذوقم...( بیخیالش شدم اخه سلیقه مامانم ......)
پ ن : عجب آپ طولانی بود هاااااااا
پ ن : فکر کنم امسال این آخرین آپم باشه... آخه قراره فردا بریم قشم
برای همتون سالی پر از شور و شادی و سلامتی آرزو میکنم....
دوست جونای من عیدتون پیشاپیش مبارک
دوستون دارم خیلی زیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد
